نمی دانم حالا با این همه پاییز که تو را دور کرده از

سبد های گل و کارت پستال های خاک خورده،

آیا هنوز از خیابان ها که می گذری،

کسی هست که خاطره ها را از

سنگ فرش های پشت سرت

بچیند و بو کند و بمیرد؟

عزیز روزهای دور! آیا شب ها،

زیر بالشت را که دست می بری،

عکسی از آن روزها،

اشک می شود گوشه ی چشم هایت؟

آخ که نمی دانم این باران چگونه می بارد،

وقتی تو نیستی!