نامه ای از یک جای دور
نمی دانم حالا با این همه پاییز که تو را دور کرده از
سبد های گل و کارت پستال های خاک خورده،
آیا هنوز از خیابان ها که می گذری،
کسی هست که خاطره ها را از
سنگ فرش های پشت سرت
بچیند و بو کند و بمیرد؟
عزیز روزهای دور! آیا شب ها،
زیر بالشت را که دست می بری،
عکسی از آن روزها،
اشک می شود گوشه ی چشم هایت؟
آخ که نمی دانم این باران چگونه می بارد،
وقتی تو نیستی!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۲ ساعت 0:35 توسط ghasrekhial
|