نامه ای برای روزهایی که می آیی و نیستم
دارم اشک هایم را از قبل روانه می کنم برای شب هایی که
می آیی لب چاه می نشینی و من نیستم که
ستاره بچینم از حاشیه های روسری افتاده بر شانه های هق هقت.
من هرچه را که می توانستم گذاشتم و گذشتی.
حالا تمام شانه هایم را هم که شمع بچینم و
دست هایم را فانوس بیاویزم،
قلب من تاریک ترین قسمت دنیا خواهد بود...
این نامه را می گذارم،
روی همان نامه هایی که نخواندی و رفتی.
شرمنده ام که این آخرین نامه است...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲ ساعت 1:12 توسط ghasrekhial
|