مجال خلوتی پیدا شود از حرف لبریزم

منی که در خودم عمریست اشک و بغض میریزم


شبیه کودکی در حسرت یک "بستنی چوبی"

-که میبیند به دست این و آن- با خود گلآویزم


اگر شاعر نمی بودم دلم می خواست برگردم

گلوبندی شوم از گردنت خود را بیآویزم!


نمی ارزد به حسرت خوردن و افسوس فرداها

اگر یک لحظه امروز از تماشایت بپرهیزم


...................................................

...................................................


برای مردم دنیا از آن چشم تو خواهم گفت

اگر بگذارد -این سنگ لحد- از خاک برخیزم...

حسین زحمتکش